به سمت خــــــــــــــدا
« وقتی ناامید شدی بدان که شیطان بین تو و خدا قرار گرفته » 
قالب وبلاگ

 « دوستان برای استفاده مطلوب از مطالب وبلاگ به موضوعات وب مراجعه کنید »

من و خدایم هر روز فراموش میکنیم
او خطاهایــم را و مــن لطف او را ...

اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ

 
 
[ سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390 ] [ 11:15 ] [ ⓂⒶⓃⓈⓄⓊⓇ ]
مرد فقیرى بود که همسرش کره مى ساخت و او آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت ، آن زن کره ها را به صورت دایره های یک کیلویى مى ساخت . مرد آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت و در مقابل مایحتاج خانه را مى خرید . روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن کند . هنگامى که آنها را وزن کرد ، اندازه هر کره ۹۰۰ گرم بود . او از مرد فقیر عصبانى شد و روز بعد به مرد فقیر گفت : دیگر از تو کره نمى خرم ، تو کره را به عنوان یک کیلو به من مى فروختى در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم است . مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت : ما ترازویی نداریم و یک کیلو شکر از شما خریدیم و آن یک کیلو شکر را به عنوان وزنه قرار مى دادیم !

موضوعات مرتبط: داستانهای کوتاه و خواندنی
[ شنبه سی و یکم فروردین 1392 ] [ 10:16 ] [ ⓂⒶⓃⓈⓄⓊⓇ ]

جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت : بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟! همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ! بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت : آری من مسلمانم جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا ! پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک او احتیاج دارد ! پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد ! جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید : آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟! افراد حاضر در مسجد یا دیدن چاقوی خونی همه نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند ! پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت : چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود !


موضوعات مرتبط: داستانهای کوتاه و خواندنی
[ شنبه نوزدهم اسفند 1391 ] [ 6:23 ] [ ⓂⒶⓃⓈⓄⓊⓇ ]

گویند شیخ ابو سعید ابوالخیر چند درهم اندوخته بود تا به زیارت كعبه رود. با كاروانی همراه شد و چون توانائی پرداخت برای خریدن حیوانی جهت سوار شدن  نداشت پیاده سفر كرده و خدمت دیگران میكرد .

تا در منزلی فرود آمدند و شیخ برای جمع آوری هیزم به اطراف رفت، در زیر درختی مرد ژنده پوشی با حالی پریشان دید و از احوال وی جویا شد و دریافت كه از خجالت اهل و عیال در عدم كسب روزی به اینجا پناه آورده است و یک هفته است كه خود و خانواده اش در گرسنگی بسر میبرند.

چند درهم اندوخته خود را به وی داد و گفت : برو . مرد بینوا گفت : مرا رضایت نیست تو در سفر حج در سختی باشی تا من برای فرزندانم توشه ای ببرم . شیخ گفت : حج من ، تو بودی و اگر هفت بار گرد تو طواف كنم بهتر از آن است که هفتاد بار زیارت آن بنا كنم .

اي قوم به حج رفته كجاييد كجاييد -- معشوق همينجاست بياييد بياييد

معشوق تو همسايه و ديوار به دیوار -- در باديه سرگشته شما در چه هواييد

گر صورت بي صورت معشوق ببينيد -- هم خواجه و هم خانه و هم كعبه شماييد

ده بار از آن راه بدان خانه برفتيد -- يكبار ازين خانه برين بام برآييد

آن خانه لطيفست نشانه هاش بگفتيد -- از خواجه آن خانه نشاني بنماييد

يك دسته گل كو اگر آن باغ بديديد -- يك گوهر جان كو اگر از بحر خداييد

با اين همه آن رنج شما گنج شما باد -- افسوس كه بر گنج شما پرده شماييد

کعبه را گفتم تو از خاکی من از خاک -- چرا باید به دورت من بگردم

ندا آمد تو با پا آمدی باید بگردی -- برو با دل بیا تا من  بگردم


موضوعات مرتبط: داستانهای کوتاه و خواندنی
[ دوشنبه سی ام بهمن 1391 ] [ 16:42 ] [ ⓂⒶⓃⓈⓄⓊⓇ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خدا هست
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خدایا مرا به اندازه ی چشم برهم زدنی برخودم وامگذار

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ
قُـلْ هُـوَ الـلّـهُ أَحَـدٌ (1) اَلـلّـهُ الـصَّـمَـدُ (2) لَمْ يَلِـدْ وَ لَـمْ يُـولَـدْ (3) وَ لَـمْ يَـكُـنْ لَـهُ كُـفُـوًا أَحَـدٌ (4)

به نام خداوند بخشنده مهربان
بگو : «او خدا يگانه است; (1) خدايى بى نياز كه نياز همه است; (2)نه كسى را زاده است و نه از كسى زاده شده است; (3) و هيچ كس همانند و همتايش نبوده است» (4)

موضوعات وب
امکانات وب