به سمت خــــــــــــــدا
« وقتی ناامید شدی بدان که شیطان بین تو و خدا قرار گرفته » 
قالب وبلاگ

 « دوستان برای استفاده مطلوب از مطالب وبلاگ به موضوعات وب مراجعه کنید »

من و خدایم هر روز فراموش میکنیم
او خطاهایــم را و مــن لطف او را ...

اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ

 
 
[ سه شنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۰ ] [ 11:15 ] [ MaNsOuR ]

این نماز مشهور و معروف است، اکثر بزرگان مانند علاّمه مجلسی در بحار و شیخ‌طوسی و علاّمه حلّی در کتابهای خود ذکر کرده‌اند . شیخ‌طوسی(ره) از حضرت‌رسول(ع) روایت نموده‌اند :

 

هر کس در شب‌جمعه یا روزجمعه یا شب‌دوشنبه یا روز‌دوشنبه یا شب‌پنج‌شنبه یا روز پنج‌شنبه‌ چهار رکعت نماز (دو، دورکعتی) نماز بجا بیاورد، در هر رکعت (حمد) هفت مرتبه و سوره (اناّ انزلناه) را یک مرتبه قرائت کند و بعد از سلام صد‌مرتبه بگوید : (اللّهُمِّ صَلِّ عَلی مُحَمِّدٍ وَ آلِ مُحَمِّد) و صد‌مرتبه (اللّهُمِّ صَلِّ عَلی جَبْرَئیلَ) بگوید : خداوند به او عطا می‌فرماید هفتاد‌هزار قصر در بهشت که در هر قصری هفتاد‌هزار خانه باشد و در هر یک از آنها هزار اطاق باشد و در هر یک هفتاد‌هزار جاریه بهشتی .

 


منبع : گنجهای معنوی


موضوعات مرتبط: نماز پرفضیلت برای بهشتی شدن
[ سه شنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۴ ] [ 10:51 ] [ MaNsOuR ]
مرد فقیرى بود که همسرش کره مى ساخت و او آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت ، آن زن کره ها را به صورت دایره های یک کیلویى مى ساخت . مرد آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت و در مقابل مایحتاج خانه را مى خرید . روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن کند . هنگامى که آنها را وزن کرد ، اندازه هر کره ۹۰۰ گرم بود . او از مرد فقیر عصبانى شد و روز بعد به مرد فقیر گفت : دیگر از تو کره نمى خرم ، تو کره را به عنوان یک کیلو به من مى فروختى در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم است . مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت : ما ترازویی نداریم و یک کیلو شکر از شما خریدیم و آن یک کیلو شکر را به عنوان وزنه قرار مى دادیم !

موضوعات مرتبط: داستانهای کوتاه و خواندنی
[ شنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۲ ] [ 10:16 ] [ MaNsOuR ]

جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت : بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟! همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ! بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت : آری من مسلمانم جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا ! پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک او احتیاج دارد ! پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد ! جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید : آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟! افراد حاضر در مسجد یا دیدن چاقوی خونی همه نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند ! پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت : چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود !


موضوعات مرتبط: داستانهای کوتاه و خواندنی
[ شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۱ ] [ 6:23 ] [ MaNsOuR ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خدا هست
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خدایا مرا به اندازه ی چشم برهم زدنی برخودم وامگذار

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ
قُـلْ هُـوَ الـلّـهُ أَحَـدٌ (1) اَلـلّـهُ الـصَّـمَـدُ (2) لَمْ يَلِـدْ وَ لَـمْ يُـولَـدْ (3) وَ لَـمْ يَـكُـنْ لَـهُ كُـفُـوًا أَحَـدٌ (4)

به نام خداوند بخشنده مهربان
بگو : «او خدا يگانه است; (1) خدايى بى نياز كه نياز همه است; (2)نه كسى را زاده است و نه از كسى زاده شده است; (3) و هيچ كس همانند و همتايش نبوده است» (4)

موضوعات وب
امکانات وب